فریاد که غم های تو در سینه ی تنگم، اندک نبود لایق و بسیار نگنجد!

مادرم زنگ زد. گفت تلویزیون مدام اعلام می کند آن هایی که باید شناسنامه المثنی بگیرند بیایند بگیرند که آتیش زدیم به مالمان و زمان صدورش را به کمتر از یک روز کاهش داده ایم. می گوید فقط تا 24 خرداد این برنامه برقرار است.

شناسنامه ام گم شده. البته آن موقع هم که بود آخرین استفاده ام از آن برای ثبت نام در رشته دستیاری ام بود... دو سال قبل همین روز ها.

یادم می افتد در روزهای داغ خرداد و تابستان 88 هم تلویزیون هر روز بهترین سریال های روز دنیا را که هنوز روی پرده بودند تند تند پخش می کرد و می گفت مردم! ببینین چه سریالای خوشگلی! شما بشینید خونه شاید فیلم بی سانسورم دادیم...جون خودتون نرین بیرون! بسه دیگه نرین... مگه با شما نیستم؟؟! بی شعورا نرین دیگه!!!

می گویم من از شناسنامه ای که وسطش با یک فونت قرمز زشت به صورت قطری نوشته  المثنی بدم می آید. فعلاَ هم کار خاصی با شناسنامه ندارم. صبر می کنم شاید یک جایی در خانه پیدا شد.

*

دارند رشته رادیولوژی را تکه پاره می کنند. گویا یک عده از تمام رشته های پزشکی مدت ها کمین کرده بودند که در فرصت مناسب به آن حمله کنند. می خواهند اجازه ی انجام سونوگرافی با گرفتن حق الزحمه ی آن برای تمام رشته های تخصصی و حتی پزشکان عمومی صادر شود . این یعنی هزاران نفر پزشک که شغلشان مشمول فعالیت های دیگریست از راه برسند و دست در سفره ای ببرند که تو عمرت را پای رسیدن به پای آن گذاشته بودی.

از آن طرف اجازه ی افزایش تعرفه های رادیولوژی هم صادر نمی شود. در حالی که تمام هزینه های زندگی تمام مردم این کشور سه برابر شده... گفته اند فقط همان بیست درصد افزایش سالانه. این یعنی قرار است فقیرتر باشم. نکته ی جالب این است که جز رادیولوژی و پاتولوژی سایر رشته ها تعرفه هایشان را افزایش داده اند!

*

از پست گذشته که در مورد سانسور های سریال اوشین  حرفی زدم و گفتم که موضوع بسیاری از سرچ های منتهی به وبلاگم این موضوع است این نتایج چندین برابر شده! گویا مردم شریف ما کار و زندگی ندارند و فقط می خواهند ببینند این اوشین بالاخره فاحشه بود  یا نبود؟ البته اگر نسلی را که با این سریال رشد کرده مد نظر قرار دهیم موضوع کمی ارزش پی گیری پیدا می کند، اما بیشتر کاربران اینترنت  ما در دوران پخش خردسالی بیش نبودند!

در همین رابطه قصد دارم در پست های آینده در مورد ساسنور های سریال های هانیکو، جومونگ، جواهری در قصر و غیره بنویسم شاید در خوانندگان شعرهایم هم تکان محکمی ایجاد شد!

*

تقریباَ همه ی شاعران هم دوره ی من حداقل یک کتاب چاپ کرده اند...هرکسی به من می سید اول می پرسد: کتاب چاپ نمی کنی؟  من حتی هیچ برنامه ای برای چاپ کتاب برای آینده هم ندارم. اگر قرار است با چاپ نکردن کتاب از یادها محو شوم بگذار بشوم. اصلا کی گفته که تاریخ بشری موظف است من را به یاد بسپارد؟ خب نسپارد!

*

با همه ی این اتفاقات نمی دانم چرا ناراحت نیستم. نه که خوشحال باشم... اما هیچ حس خاصی ندارم. یک اپسیلون غم یا شادی از این حوادث به من وارد نشده. شاید وقتی مرحوم منزوی گفته : شاعر تو را زین خیل بی دردان کسی نشناخت، منِ نوعی نه در جایگاه شاعر بلکه در قامت همان بی دردان حضور داشته ام!!

*

در نهایت، تمام این حرف و حدیث ها هیچ است و هیچ است. از هر ثانیه بعدی خودمان بی خبریم و سعی می کنیم با جبر تاریخ مقابله کنیم. خیلی مذبوحانه!

*

بیتی که  عنوان پست قبل بود مورد استقبال تعدای از دوستان قرار گرفت و از منبع آن پرسیده بودند. این ابیات را از بیت هایی انتخاب می کنم که دوست ادیب و عزیزم مهدی حسن زاده هر روز یکی از آن را برای حدود  صد تن از دوستانش اس ام اس می کند. بیت این پست هم مشمول همین شرایط بوده و احتمالاَ بیت های آینده نیز!

 

این رباعی ها بخوانید و اگر حرفی بود بگویید تا چراغ راهی باشد:

تردید میان چند تا جن... یا تو

بین دو سه تا دکترِ خائن… یا تو

عشقِ منی و به بودنت شک دارم

یا کار دل است، یا مسکّن، یا تو

***

 

من خاک شدم، که آب بویم را برد

کبریت کشید آتش و تا پنج شمرد

در کوچه صدای باد... ویرانت کرد

دستی بودی که سبز شد... و پژمرد

 

 حکیم باشی هم که همیشه حرف دارد برای گفتن. مطالبش را طوری می نویسم که هم مخاطب حرفه ای اش هم مخاطب عام ترش از آن استفاده ببرد

/ 17 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا زارع

[گل] وبلاگ "بی مرزترین رویا..." با کمی زخم دنباله دار و یک شعر به روز است و منتظر نگاه های شما...

eli

Salam Lanat b in ozaa Lanat b in sharayet Merc az davatet vebet number one hassstesh

طاهره جعفرزاده

مثل پلی مغرور و تنها رو به ویرانی... به روزم با روایتی از پنجره اتوبوس و ابرهای سرگردان و مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت... با آخرین فانوس روشن این شهر مرده از خاطراتی که ندارم و باد... باد ویرانگر... که روزی هزار بار پیرهنت را می پوشد...

محمد مبلغ الاسلام

حمید عزیزم دوستت دارم و می خوانمت از آخرین کامنتم برای کسی مدتهاست می گذرد سلام

سيده زهرا بصارتي

سلام دكتر حميد خوبي؟ ميگم من هم شناسنامه ام را گم كردم[نیشخند] كلاس پنجم بودم يك بار از جدول كنار خيابون يه كتاب پيدا كردم با عنوان « آدم هاي بي شناسنامه » از عزيز نسين نويسنده ي تركيه . هنوز مطالب آن يادمه طنز بود ! با اينكه كتاب كثيفي بود ( برداشت بد نكنيا منظور از كثيفي اينه كه كنار جوي آب كنار خيابون پيداش كرده بودم و چرك و كثيف بود !) ولي من چند بار خوندمش با اون سن و سال كم و به زعم كودكانه ي خودم گنج پيدا كرده بودم ! نمي دونم چرا يهويي با خوندن پستت ياد اون كتاب يافتني افتادم !

hanieh

سلام زیبا بود خوشحال میشم به منم سر بزنی

مرجان

شمام دکترین؟! خیلی هم خوب

masoomeh

سلام عزيزم خوبي؟؟وبلاگ خوبي داري يه وبلاگ برا تولد دوستم درس كردم به1371تا تبريك احتياج دارم خوشحال ميشم اگه بياي وتبريك بگي مرررررسي دوستون دااااريم[قلب]