توجه: همین الان خبر ناگواری به دستم رسید. دوست عزیزم دکتر محمد رضا شالبافان داغدار از دست دادن مادرش می باشد. از همین جا برای او صبر زیبنده و برای مادرش درجات عالی خداوندی را خواستارم
خبر جدیدی این که: مراسم یادبودی روز جمعه 25 دی ماه 1388 از ساعت 10 تا 11:30 صبح در مسجد حضرت ولیعصر(عج) به نشانی میدان آرژانتین- خیابان خالد اسلامبولی(وزراء) برگزار خواهد شد.
حضور شما گرامیان موجب شادی روح آن مرحومه و تسلی بخش دل داغدیده بازماندگان خواهد بود.
این روزها داریم مدام می گوییم این روزها. و نمی دانیم تا کی باید این عبارت را استعمال کنیم. شاید در خوب ترین روز هایمان باشیم و شاید در بدترین. شاید روزهای خیلی بدتر در راه باشند. شاید هم نباشند. به هر حال این شعر در حال و هوای این روزها نوشته شده و مدتی بر صفحه ی فیس بوک بنده بود. به علت عدم دسترسی بسیاری از دوستان به این رسانه، تصمیم بر آن شد که در این خانه هم انعکاس یابد. امید که فایده داشته باشد
تقدیم به همه هم نسلانم
که این روزها دارند در خیابان ها جان می دهند
از تو چه مانده است به جز چند تا خبر
یک قلب ایستاده و یک تیر توی سر
در روزنامه ی عوضی چند خط دروغ
در اینترنت از تو جنایات معتبر
توی بهشت زهرا قبر شکسته ات
در سردخانه، از انگشتت دوتا اثر
یک رد خونی از تن تو تا دل خدا
بر آسفالت، توی خیابان کارگر
یک بند سبز توی اتاقت کنار تخت
یک باند سرخ داخل اورژانس پشت در
از من چه مانده است، دوتا چشم خط خطی
یک قلب ایستاده و یک روح در به در
یک سینه ی کبود... و یک صورت کبود
توی تنی کبود و جهانی کبود تر
یک آسمانِ کینه و یک دشت بغض کور!
یک مشت حرف مسخره، یک جفت گوش کر
از ما چه مانده است در این بازی کثیف؟
من پَر، تو پَر... ببین! همگی جز کلاغ، پر!
تو می روی یواش کنار فرشته ها
من می رسم دوباره به این رنج بی ثمر
تو خواب دیده ای که جهان جای بهتریست
بی فحش و بی گلوله، بی ترس و بی خطر
تو رفته ای و خاطره هایت هنوز هست
در سینه های تب زده، در چشم های تر
تو رفته ای و خون تو جاریست روز و شب
بر آسفالت توی خیابان کارگر
نظرات ()
6 ساعت است از آن طرف این لایه ای که مثل شیشه شفاف است به من زل زده ای و حتما داری فکر می کنی الان دارم به چی فکر می کنم! خب نصفه شب آمده ای و از تختم برم داشته ای که بیاوری اینجا و زل بزنی در چشم هایم؟ قبل از دیدن تو هیچ فکر نمی کردم موجودات فرازمینی اینقدر بی کار باشند که آدم را بدزدند و 6 ساعت فقط بهش زل بزنند! خلاصه که زود باش یک کاری بکن. حوصله ام سر رفته!
سلام
خیلی سرم شلوغ است. آن هایی که می دانند خب می دانند، آن هایی هم که نمی دانند چرا، بهتر که نمی دانند! نمی دانم ادبیات باید شرمنده من باشد که آنقدر زورش نرسیده من را به خودش بچسباند یا برعکس!
این شعر تازه را می زنم اینجا. اما عاجزانه تقاضا دارم کسانی که کلیت شعر را درک نمی کنند در موردش نظر ندهند، چون برای نظرشان پشیزی هم قائل نیستم. اما عاجرانه تر نیازمند نظرات کسانی هستم که کلیت این نوع کار را می فهمند. لطفا تنها نگذاریدم.
باید زود بروم. حتی خیلی هم فرصت اطلاع رسانی ندارم. فرصت سرزدن که تقریبا اصلا ندارم. شاد باشید
سکوت یک خانه در صدای بی زنگی
صدای پشت در آدمی که دلتنگی
به منطق عشقت حق انتخاب بده
به گریه های من از پشت در جواب بده
به پاره کردن این نامه ها ادامه بده
به فحش های قشنگت دوباره نامه بده
به چتر طوسی من توی راه فکر بکن
به خیسی پشت آن نگاه فکر بکن
به گیر کردن یک تخته در میان دو میخ
به گریه های بلندی به قدمت تاریخ
به بو کشیدن یک حوله در توالت من
به بوی سیگار از شعر های ساکت من
به پا برهنه دویدن به سمت یک بستر
مقایسه بین من... و.... آدمی بهتر!
به بوسه های نداده، نداده های ببوس
به گریه های نکرده میان رقص عروس
به زنگ خوردن یک میخ کج شماره بده!
میان راه، به چتری فلج شماره بده
دوباره در خوابت پک بزن به سیگارم
دوباره شک کن... (از فرط دوستت دارم!)
مرا تصور کن توی بستری که نبود
و بعد مردی را... مرد بهتری که... نبود!
کسی که در زنگت هر دقیقه جان می داد
صدای گریه ی تاریخ را نشان می داد
کسی که در تو، بی دست و پا قدم زده ام
که سال هاست تو را بی خودم رقم زده ام
کسی که خیس ترم از نگاه های بدت
که غصه دار تر از تو کنار نامزدت
کسی که میخ تر از یک خبر تو را گم کرد
به بوسه های پر از دود من توهم کرد
که از تمام جهان چند تخته را کم داشت
که قدِ پوچی عشقت ته دلش غم داشت
که در توالت ها بی دلیل گریه کنی
دوباره خواب ببینی که با خودت چه کنی
که باز گریه کنی روز و شب عروسی را
بغل کنی یک چتر صبور طوسی را
که روز های بدت را به سمت شب ببری
که آرزو بکنی قصه را عقب ببری
به گریه های من از پشت در جواب دهی
به منطق عشقت حق انتخاب دهی
به حرف های قشنگ خودت ادامه دهی
به پاره های تن من دوباره نامه دهی
نظرات ()