جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

آخرین پنجره

فکر می کنم که فکرمی کنم

 
 
نویسنده : حمید سهرابی - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سر را به درون آبِ جاری بکنی

با رشته ای از طناب، کاری بکنی!

بر کوه برای زندگی وقت سقوط

ابراز کمی امیدواری بکنی!

 

*

این که هر روز وقتت برای هنر و ادبیات کمتر باشد، این که خیلی دیر به دیر به روز کنی، این که مخاطبان خودت را با حرف های تند دلخور کنی، این که کامنت های تبلیغات وبلاگشان را کامنت دانی ات حذف کنی و یا تائید نکنی، این که به وبلاگ کسی سر نزنی...

همه این ها باعث می شود آدم فکر کند شاید دیگر دلیلی برای ادامه وبلاگ نویسی وجود ندارد.

اما

همین که چند نفر مخاطب جدی برای شعر هایت هنوز وجود داشته باشند، این که هنوز عده ای باشند و یادشان باشد زمانی پررنگ تر بوده ای و گله کنند که چرا الان نیستی، این که به تو یادآوری کنند که وبلاگت یکی از وبلاگ های پر سابقه پرشین بلاگ است که هنوز نه ف ی لت ر شده و نه رها شده، این که در برخی شب شعر ها هنوز پرس و جو کنند که فلانی کجاست؟، و از همه مهمتر این که دلت هنوز به عشق ادبیات بتپد و با آن از این زمین زشت و آدم های شرطی اش جدا بشوی

همه این ها باعث می شود که وبلاگ را ادامه بدهم.

البته در فیس بوک فعال ترم و شاید علتش این باشد که در فیس بوک هرچیزی زودتر فراموش می شود. اما این خانه اصالت خاص خودش را دارد و باید مطالب و کارهایی که واجد همان اصالت باشند در این خانه گنجانده شوند.

*

خب شعر اول را بخوانید:

از حلق پایین می روم، بر روی هر دنده

تا می رسم به گریه ات در پشت هر خنده

آرام داخل می شوم روی عصب هایت

قرصی که می میرد تو را هر آدم زنده!

باور نخواهی کرد اما این منم هربار

با تکه هایی تیز در مغزت پراکنده

توی سرت هستم درون چشم هایی که

دل بسته به تاریکی کشدار آینده...

***

باور نخواهی کرد اما باز بعد از این

از حلق پایین می روم  با دنده ی سنگین

سردرد خواهی داشت چشمت تار خواهد شد

روی عصب هایت کسی تکرار خواهد شد

در آینه تصویر ها در حال فرسایش

زل می زنی به ماندگیِ میز آرایش

زل می زنی به روشنایی های تکلیفت

زل می زنی به عکس من در داخل کیفت

دردیست روی دنده ات... دردیست در سینه

زل می زنی به تکه های تیز آیینه...

***

از حلق پایین رفتم و بدجور جایی بود!

دنیای ما داروی تلخِ آشنایی بود

من در تو جاری بودم و هرگز نفهمیدی

توی سرت در نیمه شب هایم صدایی بود

توی اتاقت صبح ها یک جفت دمپایی

بر روی سقفت نیمه شب ها ردپایی یود

بر قرص هایت ژیلتت بر گیره ی مویت

در گیجی سردرد ها  تصویر هایی بود

روی عصب های تو هستم تا ابد... هرچند

تکلیف تکراری تو هرشب جدایی بود

 

*

کرمانشاه برای من شهریست که کل کودکی هایم را در خود جا داده، تمام کوچه ها، خیابان ها، محله هایی که با دوچرخه تمامشان را  زیر و رو می کردم، محله ای که فقط یک تلفن داشت و آن هم در خانه ما بود! خانه هایی که هرگز از یک تا حداکثر دو طبقه فراتر نبودند. مردمی که از صبح زود توی صف نان بودند تا با آن شکم خانواده شان را سیر کنند، کوچه هایی که همه خاکی بودند و ساختمان هایی که بعد از جنگ همچنان زخم موشک را بر خود داشته و مخروبه بودند. همسایه هایی که توی خیابان دور هم می نشستند و سبزی پاک می کردند و بچه هایشان هم همان دور و بر می لولیدند...

کودکی و نوجوانی من در این فضاها سپری شد تا این که کنکور دادم و پزشکی مرا به تهران برد و خانواده ام را به کرج. و الان بعد از 9 سال به این شهر بازگشته ام. شهری که دیگر شبیه آن زیبای کثیف نیست. شهری که ادعای مدرن شدن را به پیشانی زده اما همچنان فقیر است... فقری که فرهنگی اش از مادی اش غلیظ تر شده است... وقتی اینجا را ترک کردم 5 سینمای فعال داشت اما اکنون شهری که یک میلیون نفر جمعیت دارد فقط یک سینما دارد که فیلم های آب تنبانی دارد... این شهر هیچ جلسه مهم شعری ندارد... در این شهر هیچ انتشاراتی مهمی فعال نیست... تعداد کتابفروشی های درست و حسابی اش از انگشتان دو دست فراتر نیست... شهری که مهد موسیقی بوده فقط دو آموزشگاه موسیقی دارد. سالن تئاتر در این شهر یک شوخی بی مزه است.

تمامی انسان های مهم و توانا از این شهر به مراکز بزرگتر یا خارج از کشور مهاجرت کرده اند و افرادی که نیازمند تغذیه فرهنگی می باشند بدون هیچ اهمیتی به جای آن ها ساکن این شهر شده اند.

درحالی که پایه های مونوریل را دارند در زمین می کوبند این شهر هیچ فرد فرهنگی برجسته ای که در آن مانده باشد ندارد. فرهنگ کردی در آن رو به اضمحلال بوده و فرهنگ فارسی جایگزین آن هم از پایین ترین سطوح جامعه الگو گرفته است. در حالی که در گذشته مردم این شهر به جوانمردی و مهمان نوازی معروف بوده اند اکنون هیچ اثری از این صفات مبارک دیده نمی شود و این عادات زشت ارمغان فرهنگ پی پایه و اساسی است که از پایتخت کشور به تمامی نقاطش سرایت کرده است.

من کرمانشاه جدید را این گونه دیدم و کلی ناامید شدم.

*

این شعر به موضوع صحبتم بی ربط نیست:

 

 

تهران

نامادری روشنفکریست

که جنینش را

در سطل آشغال مترو انداخته

 

کرمانشاه

مادر فراموشکاریست

که بچه اش را در تنور جا گذاشته

 

دارم دست و پا می زنم

بین دو جور سقوط

و انتخابی آزاد

برای نرسیدن

 

گاهی روزنامه می خوانم

و با آدامس های چسبیده به تنم ور می روم

گاهی قدم می زنم در کوچه باغ هایی که

در آن ها بوی نان سوخته می آید

 

دارم دست و پا می زنم

و قطار رد می شود از روی خواب کودکی

که آرزو های بزرگش دارد می سوزد

و مادر فراموش کارش دارد شعر می خواند پای تنور

از روزنامه ای مچاله

که از سطل آشغال مترو برداشته

***

بیا به اول خط برگردیم

و حق انتخاب هیچ را داشته باشیم

این قطار باید دور بزند

 

*

خبر چاپ کتاب جدید دوست و استاد عزیز، دکتر مهدی موسوی دیگر باید کهنه شده باشد اما وظیفه خود می دانم آن را انتشار بدهم

کتاب «خطاب به شترمرغ ها» با نام تغییر یافته ی «حتی پلاک خانه را...» مجموعه اشعار جنگ اثر دکتر سید مهدی موسوی است که توسط انتشارات «فصل پنجم» منتشر شده و در نمایشگاه کتاب هم در شبستان اصلی در راهرو 23 غرفه 23 عرضه می شود. این کتاب به چند تن از شهدا که فزندان آن ها از شاعران و دوستان مولف هستند (از جمله پدر بنده) تقدیم شده است. این کتاب به موضوع جنگ و دفاع و مسائل اجتماعی بعد از جنگ می پردازد. کتاب تقریبا از همه قابل های شعری اثر دارد و با وجود حجم کم خود، حاوی شعرهایی اثر گذار است که خواندن آن را به تمامی دوستان توصیه می کنم.

در همین زمینه نوشته کوتاهی از خانم فاطمه اختصاری را هم بخوانید. این نوشته را از صفحه ایشان در ف ی س ب وک برداشته ام:

 

 

با وجود ممانعت حراست نمایشگاه از حضور دکتر سید مهدی موسوی در غرفه ی «فصل پنجم» (به بهانه هایی مثل ایجاد تجمع و ...) کتاب «حتی پلاک خانه را...» در همین نمایشگاه به چاپ دوم رسید. ضمن تبریک به ایشان و همه ی دوستداران ادبیات، امیدوارم روزی برسد که همه ی کتاب های ایشان مجوز گرفته و به دست مخاطبینش برسد. درضمن می توانید این مجموعه را در نمایشگاه کتاب از شبستان اصلی، راهرو 23 ، غرفه ی 23 ، نشر فصل پنجم کماکان تهیه کنید.

 

 

*

نه راه فرار غیر ممکن بفرست

نه ذکر و دعا و پری و جن بفرست

سر درد گرفته ام ته این زندان

لطفا دو سه تا استامینوفن بفرست!

*

و نهایتاً:

احتمال متوسطی وجود دارد که از سال تحصیلی آینده بتوانم انتقالی خود را به دانشگاه تهران بگیرم... تا همینجایش را هم به خودم تبریک می گویم و راه سختی را برایش در پیش دارم!


 
comment نظرات ()