شعریست که در صدای خود خش دارد
مردیست که افکار مشوش دارد
هر بار که می نویسد از داغ درون
بر کاغذ خود خطی از آتش دارد
شب بود و هوای گس طاعونی داشت
یک حنجره لحن غیر قانونی داشت
شب ماند و سحر دوباره هرگز نرسید
در مرثیه ای که لهجه ی خونی داشت
می خواست بگوید که... دهانش را بست
می خواست به پا خیزد و... یک گوشه نشست
می خواست جهان را... وسط حرفش ماند
و گفت: جهان ما همان بود که هست
نظرات ()کرمانشاه هستم
با کلی درس و کار و کشیک
فقط شعر:
من افریقا هستم
با شاخی شکسته
در شکم بچه های متعجب
که معنای دقیق وبای التور را فهمیده اند
افریقا هستم
با تاجی از بمب های خوشه ای
روی سر سرهنگی دیوانه
که از پشت عینک سیاهش
خواب های قهوه ای می بیند
با ساحلی بی عاج
که فیل های بی دندانش کاملا آزادند
به دست چه کسی کشته شوند
نام مادرم HIVست
و پدرم هر روز می رفت شکار شیر می شد
برادرم در مصر به جرم فروش لوازم التحریر
و خواهرم را آپارتاید از آبشار آنجل به دریاچه ی ویکتوریا انداخت
افریقا هستم
با معادن الماس و کارگران بی دندان
که هر شب در چشم های ماندلا خواب می بینند
کودکم گینه بی صاحب است
و هر روز به خاطر چند مشت ذرت بیشتر
به کنگو تجاوز می کند
***
فیل سرهنگ یاد هیچ کجا نمی کند
سیف الاسلام با سیف العرب قهوه فرانسوی می نوشد
و هرکدام از یک طرف شروع می کنند...
بمب ها توی کاسه سومالی فرود می آیند
خاکستر مادرم در شهر ها پراکنده می شود
شیر ها خوردن پدرم را تمام می کنند
و یک روز دیگر به پایان می رسد
نظرات ()